پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره
رهامرهام، تا این لحظه: 5 سال و 11 ماه و 21 روز سن داره
بابا محسنبابا محسن، تا این لحظه: 39 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره
مامان ریحانهمامان ریحانه، تا این لحظه: 38 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره

پرهام و رهام

واکسن4

عزیز مامان،امروز خیلی نگرانت بودم آخه نوبت واکسن6ماهگیت هست وچندنفر بهم گفتن خیلی درد داره وممکن هست تب کنی به همراه مامان جون رفتیم واکسنتوزدیم و اومدیم خونه تاشب وحتی نصف شب هم منتظر بودم که یک درد شدید به سراغت بیاد و یاتب کنی اما خداروشکر من بیخود نگران بودم ...
3 تير 1392

گذشته

عزیز مامان میدونستی از زمانی که تو شکم مامانی بودی عادت داشتی پاهاتو بندازی روی پاهات واینم میدونستی که درروزتولد بابایی 27فروردین91ما متوجه شدیم که قراره بچه دار بشیم   وزمانی که درشکمم چهارماهه شدی اولین تکونو خوردی ومن ازخوشحالی گریه کردم،واینکه در تاریخ8مرداد91ازطریق سونوگرافی مامتوجه شدیم نی نیمون پسره واینم میدونستی قبل از حامله شدن مامانی،من و بابا اسمتو انتخاب کرده بودیم وتا لحظه به دنیا اومدنت اسمتو به کسی لو ندادیم،شب یلدا همه منتظربودن تاتو به دنیا بیای و بفهمن اسم نی نیمون چیه ...
21 خرداد 1392

حمام

شالاپ شولوپ آبتنی عزیز مامان هنوز کمی هواسرده نمیشه تو حمام دوربین ببرم آخه لنز دوربینو بخار میگیره مامانی قول میده که درتابستون تو حمام از پسرم عکس بگیره ...
2 خرداد 1392

روز مادر

امروزروز مادرهست و تو یاد گرفتی که سرسر کنی،صبح امروز زن عمو نازنین گفت که پزهام هدیه روز مادر سرسر کردن بهت داده،من از هدیم خیلی راضی بودم اما تو در بعداز ظهر برام یک فندک آشپزخونه و یک جارو نپتون خریدی و مامان و شرمنده کردی ...
11 ارديبهشت 1392

اشیا

پرهام جووووونم امروز خیلی خوشحالم کاش میتونستم احساسمو بنویسم ،میدونی چرا؟ آخه تو میتونی اشیاروبدستای کوچیک توپولوت بگیری و باباجون زمانی که دیدن خیار دستت گرفتی یک اسکناس خشک بهت دادن و گفتن اینم جایزت ...
10 ارديبهشت 1392

واکسن3

امروز پسرم واکسن چهارماهگیشو زده الهی من بمیرم که اینقدر مظلومی،خودت حواست هست پات اصلا تکون نمیدی، حتی زمانی هم که خوب شده بودی بازم میترسیدی پاتو تکون بدی ...
2 ارديبهشت 1392